...
...
و
...
خداحافظ
به همین سادگی! :))
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٧ ب.ظ توسط ف.محمودي
۱۳۸٧/٩/۳٠
...
یلدا...
یادت هست؟؟؟
این روزها همه چیز فراموشمان می شود انگار!
یادت هست؟؟؟
گمان نمی کنم
"بگریز از من, از من بگریز
باغ پژمرده پامال زمستان ها
چشم بر راه بهاری نیست!"
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۳ ب.ظ توسط ف.محمودي
۱۳۸٧/٩/٢٦
...
حرف هایی برای نگفتن...
چه زیاد است این روزها!!!
...
تنها تو بخوان...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٤ ق.ظ توسط ف.محمودي
۱۳۸٧/۸/٢٠
...
خوب من سلام
باید بنویسم برایت
مدت هاست چیزی ننوشته ام!
حرف ها بر سر دلم عقده کرده است و...
اذیتم می کند، نفسم را می گیرد، گریه را...
باید برایت بنویسم
اگر رهایم می کردی؟ اگر با تمام حقارتم همراهیم نمی کردی؟ اگر... اگر... اگر...
باید بنویسم...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٧ ب.ظ توسط ف.محمودي
۱۳۸٧/۸/٥
...
"بخوان و پاک کن و نام خویش را بنویس
به دفتر غزلم هر چه نقطه چین دارم"
...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۱ ق.ظ توسط ف.محمودي
۱۳۸٧/٥/٢٧
و تو آنگاه منتظری که...
او می آید؟
و تو آنگاه منتظری که برخیزی!
زمانیکه ذهن و وجودت لبریز شود از شوق به تصویر کشیدن لحظه وصال، آن هنگام که تنها در کنار ساحل آرامش و بی فکری، آرام ننشسته باشی و به انتظار نیاندیشی!
و تو آنگاه منتظری که نهراسی!
زمانیکه خودت را – تمام هستی ات را- به دست امواج پرتلاطم حوادث و ناگواریها بسپاری و با آن یکی شوی؛ از افت و خیز آن نهراسی و سرشار شوی از امید، از زندگی، از... آن هنگام که تلاش می کنی برای پشت سرگذاشتن و عبور از موجهای عظیم تر برای درک عظمتی بالاتر و حس حضور عظیمی در زندگی ات، ذهنت، قلبت...
و تو آنگاه منتظری که انتظارت پویاست!
و او می آید!
خوب من!
از اینکه فرصتی دوباره دادی تا انتظار را بفهمم، سپاسگزام.
و این یعنی فرصتی دیگر!
و این یعنی تو همیشه بخشنده ای و بی مانند!
تنهایمان نگذار مهربان!
آمدنش را نزدیک کن، نزدیک نزدیک
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ب.ظ توسط ف.محمودي
۱۳۸٧/٥/٢۱
" حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد
ورنه
با تو حرف می زدم! "
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۳ ق.ظ توسط ف.محمودي
۱۳۸٧/٥/٩
خوب من!
سلام
دیر زمانی است برایت ننوشته ام
انگار تو هم به زمزمه هایم، به سخن گفتنم عادت کرده ای!
تو حقیقت محضی
راستی! چقدر راحت می شود با تو سخن گفت!
آرامم، زبانم بند نمی شود، کلمات فرار نمی کنند، نمی ترسند...
ومن چقدر آرامم؛ دست هایم هم نمی لرزد!
تو را می توان/ می شود داشت
هر بار از دردهایم برایت گفته ام، از نداشته هایم و این بار...
از تو به جای تمامی نداشته هایم سخن می گویم!
تو را به جای تمامی نداشته هایم، از تو می خواهم
و همین مرا کافی است.
تنهایم مگذار، یاریم کن مهربان
پ.ن: این حس و این آرامش رو مدیون لطف، صبوری و حضور همیشگی عزیزی - به هنگام مشکلات بی پایان! - هستم که...
خودش می داند!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤۸ ب.ظ توسط ف.محمودي
۱۳۸٧/٤/۱٤
...
پنجره ها بازند
روشنی اما
داخل نمی شود!
قلبم بی حضورت
همیشه
تاریک است!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ توسط ف.محمودي
۱۳۸٧/٤/۸
وقتایی که هم هستی, هم نیستی
هم صدات رو می شنوم, هم گوشم به هر صداست که شاید...
معلقم! بین بودن و نبودن
بین ...
بیم...
باز گیجم! باز...
کمکم می کنی؟
اگه کم بیارم چی؟
خسته؟ نیستم
ولی...
کمکم می کنی, نه؟!
کاش...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۳ ب.ظ توسط ف.محمودي
